آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

یکشنبه8مرداد91

  دیروز تولد دایی بهزاد بود. مامان حواس پرت هم عصر یادش اومد (آخه مامانی این روزا یه ذره فکرش مشغوله) و به دایی بهزاد پیام داد و تبریک گفت. دایی جون! تولدت مبارک باشه. انشاالله همیشه سالم و سرحال باشی و زندگیت پر شادی باشه. می بوسمت...                                           &...
9 مرداد 1391

5شنبه 5مرداد91

             سلام عشقم. صبح قشنگت به خیر. خوشگلم!دوستت دارم.                          5شنبه با بابایی رفتیم پارک ساعی. تو رو هم بردیم تو محوطه بازی. کلی حال کردی. این اولین باری بود که سه تایی می اومدیم پارک.البته بابا رضا شما رو پارک محل به طور تقریبی هر روز می بره.عزیزم وقتی می بینم که اینقدر شاد وسرحال بازی میکنی احساس خوبی دارم. انشاالله همیشه شاد باشی و چشمای قشنگت پر شادی باشه...     &...
9 مرداد 1391

سه شنبه و چهارشنبه 3و 4مرداد91

                        سلام دختر نازم. دلم برات یه ذره شده. امروز می خوام برات از آخر هفته گذشته بگم. بابایی قرار بود دو روز آخر هفته رو بیاد دنبالمون. و من می بایست تا اومدن بابا که حدوداً سه ربع طول می کشید شما رو سرگرم می کردم. هر چند که شما بسیار فعال بودید و اجازه این کار رو به من نمیدادید. سه شنبه مهد تا ساعت 3 به خاطر کلاس مربی ها باز بود و من تونستم تو رو تو مهد نگه دارم البته بماند که از مبل بالا می رفتی. دسته کلید خاله ساناز رو برداشتی و فرار کردی. با موبایل خاله سهیلاجون بازی کردی و پسش نمی دادی. منم که همش ...
7 مرداد 1391

تعطیلات آخر هفته تیر91

                  چهارشنبه با دایی بهزاد رفتیم شمال. هوای شمال عالی بود. خنک با بعدازظهر های بارونی. آویسا خانوم هم که کمال استفاده رو از این ساعات کرد و همش توی حیاط بابا حاجی اینا می دوید. جوجه ها رو کیش می کرد. میدوید. با سنگریزه های حیاط بازی می کرد و زمانی هم که ازش غافل می شدم می دوید طرف شیر آب. و همش سر همون باهم درگیر بودیم. اون عاشق آب بازی بود و همش می گفت: مامانی!آب بازی. خلاصه شمال هوای عالی داشت. حیاط بابا حاجی اینا هم پر بود از درخت های میوه که خودرو درآمده بود به اضافه بوته خیار که مامان حاجی کاشته بود. اینم چند تا عکس از حیاط ...
1 مرداد 1391

یکشنبه1 مرداد91

                                        سلام دختر نازم. میدونی عاشقتم و الان که دارم برات این پست رو می زارم دلم برات یه ذره شده. عزیز دلم این روزا خیلی بابایی شدی. وقتی بابا می خواد بره از خونه بیرون ما پروژه داریم تا سرت رو گرم کنیم تا بابا بتونه بره. صبح ها هم که بابا مارو می رسونه اداره قبل از رفتن به کلاست باید باهات تو حیاط مهد بازی کنه. بعد یه سری تاب بازی، الاکلنگ و مخصوصاً سرسره، باز هم با ناراحتی ازش جدا میشی. یادمه وقتی 9 ماهت بود ...
1 مرداد 1391

31تیر 91

     امروز شنبه 31 تیر91 و روز اول ماه مبارک رمضان می باشد. روزه داران عزیز! ماه پر خیر و برکت بر شما مبارک. طاعات و عباداتتون قبول. ما  رو هم سر سفره افطار دعا کنید...                        ...
31 تير 1391

چهارشنبه14تیر91

  نیمه شعبان امسال 5شنبه بود. روز 4شنبه تو مهد کودک کشاورزی جشن بود. و قرارشد بچه ها رو زود تحویل بگیریم. منم آویسا رو از مهد گرفتم ومجبور شدم بیارمش اداره. آویسا خانوم هم که چی بگم مشغول دست زدن به همه چیز شد و دلش می خواست همش رو کیبورد بدبخت من بکوبه. خلاصه با خاله نرگس مهارش کردیم اینم چند تا عکس از اولین باری که آویسا اومد تو اداره مامانی...   ...
27 تير 1391